![]() |
![]() |
|
|
تصنیف دیار بکر...
DİYARBAKIR TÜRKÜSÜ
به اصابت گلوله ای، در آغوش دیاربکر به زمین می افتم Diyarbakır ortasında vurulmuş uzanırım این غرش تیر، به هرکجا که باشم آشنای من است! Ben bu kurşun sesini nerde olsa tanırım می دانم دراین کوه ها همه جوانیم، چون زبانه های آتش خواهد سوخت، Bu dağlarda gençliğim cayı cayır yanarken وچون ماه به اشکهایم می تراود، همچنان در شب خواهم بود ... Ay vurur gözyaşıma ben gecede kalırım. غمگین مشو،مشو و اینچنین ازپیش سرخم مکن! Üzülme sen, üzülme başını öne eğme که با طلوعی دوباره، دیگر باربه یک مقصد خواهیم بود! بیتابی مکن. Gün olur kavuşuruz, dert etme Diyarbakır گریستن پایان ده، گریستن پایان ده و با بدبینی به زندگی منگر Ağlama sen ağlama kanlı bezler bağlama که این حریق روزی به پایان خواهد رسید،دیاربکر دگر گریه مکن... Bu yangın söner bir gün, ağlama Diyarbakır. در راه دیاربکر از توفان خاکی فرومی پاشم Diyarbakır yolunda toz olmuş dağılırım Bu hırçın depremlerle sarsılırım kanarım رنگ ازچهره یارانم به عمق سنگینی می پرد و Arkadaşların yüzü ağır ağır solarken چون روزبه دشت های همواردوباره زاییده می شود، شرمسار می مانم از قهر نابجای خویش! Gün doğar yaylalara, kahrımdan utanırım. ای سرزمین توفانی پر آشوب، ای ستم کشیده دیار بکر Ey fırtınalı bayır, ey mazlum Diyarbakır به کوه های تو آتشی رنگ پریده و،به تقدیر من تجرّدی فرسوده Dağlarında kızıl ateş, alnımda kızıl bakır چون زعفران های در حال پژمردن، چون مادران به هنگامه ی داد وبیداد Çiğdemler solar gibi, anneler yanar gibi آنگونه به التماس به پاهایت می افتم، دیار بکر، دگر گریه مکن... Dizlerine döküldüm, ağlama Diyarbakır.
Söz: Yusuf Hayaloğlu |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 14:24 توسط داوود نژادزارع |
|
|
بسان یک سیمرغ...
به صدها لوله نا مهربان تفنگ نشانه گرفتند وبه آنی همزمان، صدها ماشه آهنین چکاندند... در سایه نا امیدی ام کوفتند، مادر فرزندت ، به بوسیدن به پا نخاست، چونکه تن به خاک افتاده بود! یک به یک از رمه شان، شغال ها به سویم شتافتند جملگی زهر سو خیز برداشته و، سینه وقلبم بدریدند... مادر، چون جسدی، خوردند و به یغما بردند و به جای برشناختن ناخوشی ها، تکه تکه هایم به باد سپردند... هر آنچه به زمین تلخ ایست به تمامی، همه را چشیدم! تباه گشتم، نان به علف های هرز لقمه گرفتم سرا پا به میلیون ها بارتکرار، سوزانده شدم و هر بار بسان سیمرغی مادر پیکر ز خاکستر خویش، دو باره بیافریدم... شب ها می دانند که چگونه شعله ور به کوچیدن می شوم شب ها می دانند که چه سان، به نوشیدن قطره های خون دچار می شوم! به گاه ضجه ها و ناله های شب بفراموشم مادر که سر انجام هر راه ،به پایانی می انجامد... با دستی خون آلود بگرفتندم ، که خون، تنها از شکاف قلب خود بود. با دستبندی گناه آلوده جگرم سوراخ و بر آن رخنه کردند! مادر، من دیار به دیار از برای امید جنگجویی بودم که به بهای عشق کورکورانه،به داغ زدن،چشمانم کور کردم... چون پرمتئوس ام (از اساطیر یونان).آنسان که به ناخن سنگها را شکافتن جگرم شکافته و به عقاب ها خوراندم! چون اسپارتاکوس، آنگونه که به گاه اسارت نیز فریاد می زد خوراک شیر ها شدم و به پایان رسیدم! چون یوسف به ته چاه های تاریک چون حسین مانده به صحرای نینوا به زندان ها بسان جم سلطان(از شخصیت های حماسی ترک)، بر سر دار چون پیر سلطان(از شاعران ترک) تا کجا و به چندمین بار مرده و زنده شوم! از خدایان آتش بربودم(اشاره به پرمتئوس که از زئوس آتش را برای کیفر انسانها ربود) صدها سال در بر گرفتم ، سراپا سوختم و چون یک سیمرغ ، وچون یک سیمرغ پیکر ز خاکستر خویش، دگر باره بیافریدم...
BİR ANKA KUŞU Yüzlerce soğuk namlu üzerime çevrildi Söz: Yusuf Hayaloğlu |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 17:36 توسط داوود نژادزارع |
|
|
به درد تو دچارم….
چنان به جای همراهی در به رویم کوفتی که خشم درون،به احتضار می بردم! گر تمام لحظه ها از پیشانی ام نیز نشانه یشان شوم همچنان باز،این منم که مبتلای غمت هستم…
گرم بگذری ز من و بایستی در برابرم که هم غضب کنی و هم فریاد کشی بر سرم و گر حتی به سلاحی(اسلحه کلاشنیکف) مرگ رسانی به برم همچنان باز این منم که مبتلای غمت هستم…
SENİN DERDİNDEYİM Kapıyı vurdun ardımdan Söz: Ahmet Kaya
Müzik: Ahmet Kaya
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 2:3 توسط داوود نژادزارع |
|
|
دختر بچه ای کوچک...
هر روز می دیدمش با قدی به بلندای یک دم که کرایه مینی بوسی را در مشت گره کرده اش سخت می فشرد. تشنهُ خواب و دستانی پر مالش بر پلک هایی خواب آلود. با برخورد اولین نگاه هایمان این همو بود که نگاهش را به زمین می دوخت. همانقدر می دانستم که پدر و مادرش مرده اند و خواهری که او را از مدرسه جدا وبه کار گماشته بود! چه کسی می دانست که در امتداد جاده هابه کدامین رویا دچار می شد اغلب آنگونه که خواب به چشمانش آشفته می گشت و به چهره رنگ باخته اش جز لبخندی سرد نمی نشست! دختر کوچک با موهایی پریشان و پاهایی برهنهمی لرزید،می لرزید دستانش از سرما، می لرزید............... بی قراراز اینکه دیگر چشمانم در ایستگاه اورا نمی یافتند از انسانهایی که می شناختنش سخنانی شنیدم که برایم غیر قابل باور می نمود!!! روزی که او غرق در رویای لباس آبی کودکان مدرسه به جملگی از یاد برده بود که در کارخانه ایست و نه در باغچه مدرسه ای دستانش را در غفلت رویایی کشنده به دنده های آهنین دستگاه سپرده و اینگونه بهای رویای سراسر از کابوسش را پرداخته بود.... با منجمد لبخندی که به گوشه لبانش داشت اولین بهار بودنش به پاییزی رنگ پریده مبدل شد... دختر کوچک ،چون قلب پرنده ای نحیف در آغوش مرگ،می لرزید، از سرمامی لرزید...دستانش می لرزید....
BİR MİNİK KIZ ÇOCUĞU Ona her gün rastlardım, kuyruğun bir ucunda Söz:Yusuf Hayaloğlu
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:42 توسط داوود نژادزارع |
|
|
جدایی دروغین….
تو نیستی…چه باک! که تصویرتو در اوج آسمان همچنان خوش نشسته... تو نیستی… اما یادداشت هایت در دفترم هنوز پاک نگشته! خواهش قدمهایم برای همراهیت،همه روز به گاهی که می آمدی و مراقبت نگاهم به هنگامه ای که می رفتی بی توجهی رسم همیشگی دیدگان تو بود!
آیا تو هستی و روزها اینگونه غریبانه در گذرند؟! آیا تو هستی وجانم از تنهایی اینگونه در آتش است؟! با نگاهی که به روزهای مالامال از حضور تو می اندازم آیا براستی گمان کرده ای که این جدایی دروغین توان ویرانیم را خواهد داشت ؟!
تو نیستی…چه باک! چرا که هنوز نام تو بر لبانم ترانه ایست. تو نیستی…اما عشقی را که از تو چون وحی پیوسته زمزمه می کنم هرگز کسی نشنیده است! خواهش قدمهایم برای همراهیت،همه روز به گاهی که می آمدی از برای خیمه ای که بی هیچ تماسی به دلم بر پا ساختی...
آیا تو هستی و این روزها اینگونه غریبانه می گذرند؟! آیا تو هستی و جانم اینگونه در تنهایی می سوزد؟! شمیم خوش توست که از گلهای گلدان منتشر است آیا باز هم می اندیشی که این جدایی دروغین توان ویران ساختنم را خواهد داشت ؟!...............
YALANCI AYRILIK Yoksun... umurumda bile değil Söz: Seda Akay
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:34 توسط داوود نژادزارع |
|
|
اگر در کوه ها برفی می بودم........
اگر دراین کوه ها برفی می بودم یا روزگاری سراسر عصِان و سرکشی می جستی و می یافتی ام ،مرا مرا حتی اگر به زیر سنگ مزاری بی نام تدفین می شدم....
اگر از این شعله ها و حریق ها به ستوه آمده ای می بودم گریه کنان و بیزاری خواسته شاید دیگر بار تکیه ای میزدی بر من بر من اگر به درون زندان،دیوار و تکیه گاهی می شدم ....
اگر در این دشت بی درخت منزلگهی می شدم حتی پریشان و ویران دیگر بار دوست می داشتیم,مرا مرا حتی اگر به ابری سیاه سیاه تبدیل می شدم......
اگر در این زخم خونی می بودم ریخته و بی فایده می گشتم در این جهان جایی برای من نمانده است ای کاش دروغی بیش نمی شدم!!!.... شعرو آهنگ:یوسف هایال اوغلو
DAĞLARDA KAR OLSAYDIM Şu dağlarda kar olsaydım olsaydım
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:36 توسط داوود نژادزارع |
|
|
به کجایی که نمیرسی؟!....
نه کوه ها ویران می گردند و نه دیوارها با حسرتی داغ می گریم،به کجایی؟که بیایی... رودخانه ها خشکیدند و ای واه که بهار نیز نمی رسد در میان آه هایم گریانم،به کجایی؟ که بیایی.....
به کجایی جان من ، به کجایی گل من شتابی مکن چرا که در نهایت به گاه مرگ من خواهی رسید!!!
درخشش شیرینی بکارتت در بستری خالی دلیل غرقه شدن در اشکهای بی پایانم است،به کجایی که نمیایی!!! در آتشی که افروختی سوختم،ای خدا،که شعله کشان خاکستر شدم دیگر زانو زنان می گریم،بیا،آخربه کجایی....... YETİŞ NERDESİN Ne dağlar yıkılır, ne de duvarlar Söz: Yusuf Hayaloğlu |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:34 توسط داوود نژادزارع |
|
|
روزهای بی عبور.......
اینجا گلها نمی شکفند و پرندگان بی آنکه از غربال ها بگذرند به پرواز در نمی آیند! ستارگان نوری نمی تراوند روزهای بی عبور نمی گذرند!
نیمی از قلبم در جریانی شدید به غوغا می نشیند نشسته و اندیشه کنان در پیش بینی روزهای آتی، رویاهای آشفته ای در برابر دیدگانم حضور می یابند روزهای بی عبور نمی گذرند!
در فراسوی دیوارها بهار به دیدار آمده است درمکان هایی برای کاوش و نشاط به انتظار نشسته است و روزهایش که به آب های جاری می ماند در گذرو در عبور اما روزها اینجا بی عبورند،نمی گذرند!
و به درونم عشق های قدیمی در آرامشی پر صلح اند چرا که به دیگر بار به چشمانم بجوشانند چشمه هایی را که به رویای گریان تو پر شباهت است روزهای بی عبور نمی گذرند!
در کنارم خفته بیگانه ایست که هر کلامش تلخترین زهرهاست و این تلخی کشنده ترین همه دردهاست،زخم هاست! روزهای بی عبور نمی گذرند.......... GEÇMİYOR GÜNLER Burda çiçekler açmıyor Söz: Sebahattin Ali |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 9:31 توسط داوود نژادزارع |
|
|
به یاد یوسف و احمد بزرگ.............
میروم دیگر یارای با تو بودنم نیست امشب به راه خود خواهم رفت حقم را به عدالت روز جزا می سپارم از اینرو دست از همه چیز کشیده و میروم درجایگاهت بی سبب خود را به سختی مینداز! در اعماق وجودت صدایی برپا نخواهم کرد. انگشتانم را بسان آب جاری از وجودت جریان داده و میروم دیگر سور شادی ساز کن چرا که از من نه جسمی باقی مانده و نه جفایی این بار شکایتی نخواهم کرد فقط دندانهایم را می فشارم و ميروم. ناکامی های آزار دهنده به گمان تو را به دست بلا سپرده و میروم بسان یک گلوله بسان یک تفنگ بمانند يک کوه متلاشی شده و میروم
اگر همه دانسته هایم را از این عشق از دست بدهم اين عشق را شکافته و میروم البته گذشته ام گرم نخواهد شداما از آنجاکه رفتنم بی بازگشت خواهد بود در را محکم میکوبم ومیروم ترانه اي که برایت سروده بودم را ازدل ساز تراشیده و ميروم تو ميدانی که من گریستن نمی دانم از آنرو صورتم را زخمی کنان ميروم از سگ و پرنده هایم و از محبوبم دلسرد شده و میروم هر آنچه را که از تو ستانده ام به جای خود باز می گردانم و میروم بخاطر تو خود را نابود نخواهم کرد جسمم را به آتش کشیده و میروم غمگین نباش آتش را به رختخوابمان نخواهم انداخت همه شعله ها را به درون سرخود فرو کرده و آنگاه خواهم رفت...... GİDERİM Artık seninle duramam Söz: Yusuf Hayaloğlu
Müzik: Ahmet Kaya
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 16:57 توسط داوود نژادزارع |
|
|
USUF HAYALOGLU ............
شاعر و بزرگ حامی احمد کایا به مانند کایای بزرگ غریبانه در گذشت.................. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 18:1 توسط داوود نژادزارع |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
جاویدان آثار کایا (داوود نژادزارع) |
|
RSS
|